طنز های مدیریتی آذر 92
كار تيمي
كار تيمي همواره ضروري است چون به شما اجازه ميدهـد تـا در صورت بروز مشكل، فرد ديگري را نكوهش كنيد!
كميته يعني چه؟
افرادي كه به تنهايي نميتوانند كاري انجام دهند و دور هم جمع ميشوند تا نتيجه بگيرند كه نميتوانند هيچ كاري را با همديگر انجام دهند.
رئيس كيست؟
رئيس كسي است كه وقتي شما زود ميآئيد او دير ميآيد و وقتي شما دير ميآئيد او زود ميآيد.
اداره، دوستت دارم
اداره را دوست دارم چون جايي است كه بعد از خستگي روزانه ناشي از امور زندگي ميتوانم در آنجا استراحت كنم.
ساختار سازماني جمع و جور
كارمند سازمان الف: "ساختار سازماني شما چه جوريه؟"
كارمند سازمان ب: "ساختار سازماني ما خيلي ساده و جمع و جوره: ما كار ميكنيم؛ اونا امتياز و اعتبارشو ميبرند."
رياضيات مديريت
مدير باهوش + كارمند باهوش = سود
مدير باهوش + كارمند نادان = توليد
مدير نادان + كارمند باهوش = ارتقاء
مدير نادان + كارمند نادان = اضافهكاري
دومین همایش سراسری مدیریت چاله
در يكي از خيابان هاي اصلي شهري چاله اي بود كه باعث بروز حوادث متعدد براي شهروندان ميشد.مديران شهر طي جلسه هاي بر آن شدند كه مشكل را حل كنند.
مدير اول گفت: بايد آمبولانسي هميشه در كنار چاله آماده باشد تا مصدومين را به بيمارستان برساند.
مدير بالاتر گفت: نه، وقت تلف ميشود. بهتر است بيمارستاني در كنار چاله احداث كنيم.
مدير ارشد گفت: نه، بهترين كار آن است كه اين چاله را پر كنيم و چاله مشابهي در نزديكي بيمارستان احداث كنيم.
به نظر شما کدام یک از این راهها مثمّر ثمر تر خواهد بود؟؟؟
ماجرای هارولد اوری
وقتي از هارولد اوري برنده جايزه نوبل پرسيدند که در رشد توانايي علمي شما والدينت چقدر سهم داشته اند؟
جواب داد که پدرم هر روز به عوض اين سوال که "امروز در مدرسه چه چيزي ياد گرفتي ؟" اين سوال را مي کرد که " آيا امروز توانستي يک سوال خوب از معلمت بکني؟ "
مدیریت ایرانی ( طنز )
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت(WC) و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در WC را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک WC و سه ايراني هم رفتند توي WC بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از WC بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا !!!
با سلام